دم قصابی ذوالفقاری یهو قادر رو به من کردو گفت: اون وقتا مغازه این شکلی نبود، اینجا یه پنجره داشت که ازش حیاط زمین بغلی دیده می شد. اون بغل یه چیزی مثل آغل بود، اما از اون مدلای سربازش. یه اسب تو زمین بغلی بود که همیشه خدا موهاش به هم بافته بود، اما خیلی بی نظم و آشفته. تا اینکه بالاخره یه بار از ذوالفقاری پرسیدم چرا موهای این زبون بسته رو برا یه بار هم که شده درست بهم نمی بافینذوالفقاری: اینا رو از ما بهترون می بافن. این زبون بسته هم از دستشون آسایش نداره. صبح به صبح کار ما باز کردن این گره هاست، ولی بازم شب که بشه دوباره یال های حیوان تو هم بافته میشه. یه وقتایی هم صبح که میام تو حیاط حیون از زور دوییدن خیس عرق شده و به نفس نفس افتاده
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۱/۱۱/۲۳ساعت   توسط امین بینش پژوه
|
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعیان
تاريخ: سه
شنبه
25 بهمن
1401 ساعت: 19:54